تبليغاتX
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
مردم شهر دیونه اند زنجیراشو تو بستی / عروسکا چه خسته اند چشماشو نو تو بستی
پنه دوز / وبلاگ را ورق نزنید بخوانید

پينه دوز

ساناز سيد اصفهاني
sanaz_s_esfahani@yahoo.com

پلي كه وسط اقيانوس، در حال نوسان بود وتكان تكان مي‌خورد.. آستانة بهشت را به آستانه جهنم وصل مي‌كرد و باد آن را از سويي به سوي ديگر هُل مي‌داد. پلي كه بي‌هيچ داربستي؛ مثل رنگين‌كمان روي اقيانوس سبز آبي خم شده بود... هر شب محل ملاقات خاله اسفند بود و گندم. او با درشكه مي‌آمد. روي پل كه معلق بود و بي‌ثبات. هر بار همان جا مي‌ايستاد، اوّل اسب‌ها شيهه مي‌كشيدند و بعد چرخ‌هاي درشكه نمي‌چرخيدند و صداي پاي خاله اسفند مي‌آمد كه از روي پله درشكه پياده مي‌شد و سر خم مي‌كرد به پايين. به اقيانوس... پتشش اندازة ماه خورشيد بود و نور تيغه مي‌كشيد از محيطش و سياه نشان مي‌دادش. آسمان مثل هر بار بي‌ابر بود ـ معلوم بودكه چادرش را جلو مي‌كشيد و همان‌طور كه به پايين نگاه مي‌كرد ـ به گندم كه روي قايقي چوبي نشسته بود‌ ـ فرياد ميزد كه: ديو زادِ پدر سنگ، عين زالو افتادي به جونِ دلم، اگه گورت رو گم نكني جات اون جاست». و دستش را افقي مي‌كرد و اشاره به درِ جهنم... و گندم به شعله‌هاي سر به فلك كشيده و فضاي داغ و سوزان جهنم كه تار نشان مي‌دادش نگاه مي‌كرد. تا برمي‌گشت كه جواب بدهد. نه درشكه بود ـ نه اسب و نه خاله اسفند.
ازخواب پريد ـ با جيغ، با صورتي خيس و مردمكهاي گشاد صداي نفسش و لرزش‌هاي دندانش ـ كه به هم مي‌خوردند ـ در اتاق پر بود.به پنجره نگاه كرد. مثل هردفعه هوا رو به روشنايي. و فكر كرد كه هر بار در همين زمان همين اتفاق مي‌افتد.
ملحفه را كنار زد و از روي تخت بلند شد... با خودش حساب كرد تا كارهايش را انجام دهد 2، 3 ساعتي وقت مي‌گيرد. تصميمش را گرفته بود.
وقتي مامان آذر دسته در را چرخاند و گفت: «پس نميآي بيرون دختر؟» 2، 3 ساعت بيشتر بود كه گندم درِ اتاق را به روي خود بسته بود. قفل را چرخاند و گفت: «اومدم تموم شد...» وقتي بيرون آمد، مامان آذر با چشمهاي پف‌كرده‌اش به گندم نگاه كرد و به بستة صورتي كه در دستش بود و روبان‌هايش. گفت: «بالاخره كار خودت روداري مي‌كني!؟ هان؟ منم كه اين‌جا آدم نيستم.» ... گندم به طرف در ورودي رفت و با وسواس كفش‌هاي كتاني سفيد ـ صورتي‌اش را پاك كرد. مادر به لاك و شال صورتي دخترش چشم دوخت و به انگشتان گندم كه چه سخت پارچه را در دستش مچاله كرده بود و گفشش را تميز مي‌كرد... گندم گفت: «زود برمي‌گردم»... مامان آذر بند رب دشامبر آبي‌اش را لاي انگشتش پيچاند و گفت: «به فاطمه زهرا اگه نري هيچ اتفاقي نمي‌افته، آب از آب تكون نمي‌خوره... اي خدا آخه به منِ مادرهم رحم كن... خدا آن‌شاا... بگم چه بلايي سر او خاله اسفندت بياره كه عين زالو افتاده رو دلم... اين جام ول نميكنه...» گندم بند كفشهايش را بست و جلوي آينه كنار در ايستاد و به خودش نگاه كرد. مامان آذر دستهايش را دور او حلقه كرد و به خودش فشار داد وگفت: «تو ماه مني خوشگل خوشگهايي.... عين گِلي... پاك... خاك تو سرشون كنن اين خاله اسفندت از بچگي حسود بود حسود حسود حسود... خير نبينه الهي كه زندگي بچه‌ام رو...» گندم مادر را از خود دور كرد و گفت: «من بچه نيستم مامان... تو رو خدا بس كنيد... آره من عين همونم كه گفت. عين پينه‌دوزم... راسته همه‌اش راسته عين سايه‌هاي روي ديوار...» و بعد در را باز كرد و رفت.
× × ×
وقتي وارد اتوبوس شد همه نگاهش كردند... راننده از توي آينه و ايستاده‌ها گردن كج مي‌كردند و بعد پچ پچ... و نشسته‌ها سرشان را مي‌چرخاندند كه نگاش كنند. او روي صندلي تك نفره كنار پنجره نشسته بود. شنيد كه پشت سري‌اش گفت:
«چه عطري‌ام زده خفه شديم.»
بعد از اينكه اتوبوس به ايستگاه چهارم رسيد. پياد شد و آن دو پسر كه دائم نگاهش مي‌كردند هم پياده شدند و گندم فهميد كه دنبالش مي‌آينـ ... بسته را محكمتر چسبيد و كيفش را هم صداي خنده‌هايشان را مي‌شنيد... . ايستاد و بعد برگشت و با صداي بلند گفت: «چيه؟ بريد پي كارتون!» ... يكي از پسرها خنديد و گفت: «واي ناز بشي مامان جون» و پسر ديگر گفت: «خانوم لطف كنيد اين شماره رو بگيرد فقط يه زنگ...» و بعد هر دو پسر خنديدند... گندم دويد و از آن دو دور شد... پسرها پشت سرش نبودند كه رسيد دم در خانه خاله اسفند... وقتي در روي پاشنه چرخيد... خاله اسفند افتاد به پاي گندم كه مي‌دونستم كه ميان خدا هرچي مي‌خواي الهي كه بهت بده... :گندم بدون سلام از كنار خاله اسفندگذشت و رفت به راهرويي كه برايش پرخاطره بود و در اتاق بيژن را باز كرد... كتاب‌ها روي زمين باز و نيمه باز بود و روي ميز مثل هميشه ليوان‌هاي نشستة چاي و آب و ته‌سيگارهايي كه تويش وول مي‌خوردند. كركره مثل هميشه پايين بودم. گندم در اتاق را بست... صندلي ميز كار بيژن را كشيد كنار و درست و بسط اتاق گذاشتش و بعد در كيفش را باز كرد. پاكت نامه سفيد را روي صندلي گذاشت و بستة صورتي را كنارش... كركره را بالا كشيد... يادش افتاد هميشه بيژن بعد از اينكه لختش مي‌كرد او را كنارش ميخواباند كركرة پايين را ميكشيد بالا... بعد به اتاق نگاه نكرد و سريع از راهرو رفت بيرون و در را پشت سرش بست و نديد كه خاله اسفند ازگوشه اتاق وسطي مي‌پاييدش... .
شب شد كه بيژن به خانه آمد و وقتي به اتاق شرفت كركره بالا بود و صندلي وسط... پاكت را باز كرد. دست خط گندم را شناخت ... نوشته بود:
سلام پسرخاله ـ دوست و عزيز من . ديگه نمي‌تونم ادامه بدهم.
و اين آخرين نامه است. تو اشتباه كردي. من هم كردم. مادرهايمان هم. امّا دست آخر من شدم زالو و مادرت هر شب در خواب‌هايم... خدايا... چي دارم مي‌گم... من دوستت داشتم امّا اشتباه بود. بيژن، خاله اسفند هم گناه نكرده. من نمي‌خواهم آرزوهاش رو به باد بدهم... بالاخره ابرو داريد مگه نه؟... چه جوري توي در و همسايه بياد بگه من عروسشم!... بيا خودمون رو گول نزنيم هر وقت باهميم تو هيچ وقت به من نگاه نكردي... تو به خالهاي بزرگ و پرزدار قهوه‌اي كه از صورتم تا ران چپم را پوشانده چشم مي‌دوختي و حيرت مي‌كردي نه تو هيچ وقت لذت نبردي... كاش مي‌دانستي كه چقدر از همه چيز خسته‌ام... از تو از خاله از همه از خال‌هايم... كه مثل زالو روحم را مي‌مكد... تو هيچ وقت اسرار نداشتي من امّا مي‌خواستم عروست باشم... يك باري كه گفتي خوب يادم هست كه چقدر مست بودي امّا فكر نكردي كه كدام آرايشگاه مي‌تواند صورت سياه من را منهاي چشم راستم و پلكم و گوشه چپ بيني چپم را آرايش كند... نه... اشتباه كرديم. و اين كابوسهاي خاله اسفندي. برايم خوب شد. خبر رسيد كه افسانه دخترعمويت را چند وقتي است مي‌بري دانشگاه و مياوري... بله عقد دخترعمو پسرعمو را در آسمان‌ها بسته‌اند. افسانه را ديده‌ام فقط يك خال دارد. كنار لبش و خوشگل است... بيژن عزيز تو لياقتت او را داري... دانشگاه رفتي... كار مي‌كني... اما من چي كه اين خالها حتي نگذاشت دبيرستانم را تمام كنم... من هميشه دوستت دارم. امّا ديگر داخل زندگيت نيستم... به خاله اسفند بگو خيالش راحت امّا هيچ وقت به افسانه نگو كه من را پينه‌دوز صدا مي‌كردي و نگو كه روي خالهاي بزرگ پرزدار اين پينه‌دوز به تنت خورده... نگو نگو. فقط كاش آن قدر مرد بودي كه خودت همه چيز را مي‌گفتي نه پيغام پسغام‌هاي خاله‌جان نه كابوس‌ها... تو هنوز مرد نشدي... خالهاي پينه‌دوز را ناز مي‌كني و فردايش مي‌روي خواستگاري افسانه! ... چه حماقتي... حتماً فكر كردي به خاطر قيافه‌ام عروسيت نمي‌آيم و هيچ كس هيچ چيز نمي فهمد... البته من پست نيستم... حس مي‌كنم اين پينه‌دوز بزرگ شده و تازه عاقل شده... اين پينه‌دوز بال درآورد و از روي زندگيت پريد بيرون پسرخاله... خداحافظ. گندم.
ضميمه: به نظر من حتي دنبال افسانه هم نرو بگذار آتش نفست كه تو را مثل كودكي كنجكاور كرده سرد شود. بعد.

 

نظر بدهيد < 6 نظر >


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 22:41 توسط شاه و شاهزاده |
یه شعر از مستعان غلامی

تو مرا جان دادی تا که در تو باشم

تو مرا لب دادی که برایت باشم

تو دلم را به شکستی نه به اندازه ی من

می خوام اینو تو بدنی هنوزم اسیرتم

یه شب بلند تو دنیا آخرین روز خزونی

شبی که با تو می مونم کنج این ترانه خونم

شب من سرد و غمینه ولی باورت نمی شه

من هنوزم می پرستم اون بتی رو می ساختم

تو بازم با یک کنایه گفتی تو یه بت پرستی

من ساده هر چی گفتم که دل تو رو می پرستم

شب آخر از خزونم به تو می گم پر گلایه

یه دل شکسته دارم بی بهانه بی ترانه می نشستم

شاعر : مستعان غلامی

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 22:42 توسط شاه و شاهزاده |
خط فاصله از زهرا سهیلی(قاصدک)

خط فاصله

عکسهای سیاه وسفیدو گل سرخ یادگار

لابه لای خاطراتم تو همیشه گریه داری

اون ور پلک ترانه٬اشکامون چه بی صدا بود

نبض دلمرده آواز٬دس به دامن خدا بود

وقتی سنگ توی سینه٬ باتو آسمونی می شد

یادمه کویر بغضم٬ رج به رج بارونی می شد

حس خوب داشتن تو ٬یه دعای عاشقانه

روای عطر گل یاس ٬ عادت سرخ ترانه

غم پر پر شدن تو ٬ نفسامو سرنگون کرد

به خدا که رفتن تو٬ دل واژهامو خون کرد

این سکوت بی ترحم٬قاصد شبای تازه

که میون قلب ما((خط فاصله))می ذاره

عمری رو با خاطراتت٬ پشت گریه ها نشستم

زیر پر چین ترانه قاصدک شدم ٬شکستم

ردپای خطی کهنه ٬ پشت عکس یادگاری

دل تیره خوردهعاشق٬با یه دنیا بی قراری

شاعر:زهرا سهیلی(قاصدک)

نویسنده :مهسان غلامی

برای نقد این شعر به وب سایت:

www.naghd3.blogfa.com

بروید. 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 14:47 توسط شاه و شاهزاده |
تا هستم و هست از ایرج میرزا

تاهستم و هست

گویند:مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شگفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت وپابپا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

پس هستی من زهستی اوست

تا هستم وهست دارمش دوست

شاعر : ایرج میرزا

نویسنده : مهسان غلامی

برای نقد این شعر به وبلاگ www.naghd3.blogfa.com

بروید .


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 13:49 توسط شاه و شاهزاده |
اشک ماتم

اشک ماتم

یاد ایامی که مادر داشتم

افسری زنبیده بر سر داشتم

زندگی با او مرا افسانه بود

روشنی بخش دلم در خانه بود

من جوان بودم جوانی ناشکیب

مادرم از یاری من بی نصیب

عشق وحال و سوز ودردی داشتم

قلب گرم و رنگ زردی داشتم

مادر دلخسته محنت ها کشید

با تن رنجور زحمت ها کشید

تا که مرغ جان او از تن پرید

جانش از آزار من بر لب رسید

روز آخر روز درد رنج شد

چهره ی معصوم مادر زرد شد

سوز و تب در بستر مرگش کشاند

دیده ام در ماتمش گوهر فشاند

دیگر او زین درد جانفرسا نرست

تا که پیوندخوداز دنیا گسست

جام جانش از تعب لبریز شد

آن بهار عمر من پا ییز شد

برگ زردی شد سبکخیزان

با نسیمی پا کشید از بوستان

چون کبوتر سوی جنت پر کشید

ازمی توحیدیان ساغر کشید

مرغم و بال و پرم از دست رفت

ای دریغا مادرم از دست رفت

 

شاعر: فرشید افشار

نویسنده: مهسان غلامی

برای نقد این کار به وب سایت www.naghd3.blogfa.com

مراجعه فرماید با تشکر

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت 10:28 توسط شاه و شاهزاده |
داستانی از آیدین عزیز

 من و دخترک ساده پوش

سالهاست که می بینمش . هر وقت که مسیرم از اونطرفها میافته ، که معمولا هم عصرهاست ، می بینمش که با همون پیرهن ِ آستین حلقه ای ِ یقه باز ، که تا زیر زانو هاش میرسه ایستاده . دستهای بی ادعاش هم بدون اینکه علتی داشته باشه ، صاف از دوطرف آویزون کرده . موهای صاف و یکدستش تا زیر گوشهاش میرسه و چتریهاش هم حالت معصوانه ای به چهره اش دادن . مثل اینکه کسی بهش گفته که این پیرهن و این مدل مو بهش خیلی میاد . همیشه همین شکلیه . رنگ پیرهنش گاهی عوض میشه ، شاید هم تاثیر نور آفتاب باشه ، گاهی رنگ عوض میکنه . اما مدلش هرگز . کنار یک شیر آب می ایسته . آب بشکل فواره ای خیلی کوتاه ، به باریکی یک انگشت شاید تا ارتفاع چهار یا پنج سانتیمتری جریان داره . چشمه ای زیر زمینی یه . مثل اینکه هر دو بهم ارتباطی دارند .
اون اوایل فکر میکردم عاشقش شدم . همیشه وقتی میخواستم برم کتابخونه مرکزی شهر ، می ایستادم و سیر نگاهش میکردم . گاهی هم به بهونه آب خوردن میرفتم نزدیکش . توی هُرم گرمای تابستون ، آب خنک این چشمه حس زنده بودن رو چند برابر میکنه . راستی یادم رفت بگم ، همیشه هم یکجا می ایسته . مثل اینکه جای پای ثابتی برای خودش تعیین کرده باشه . کفشهای قشنگ و ساده ای پاش میکنه . حدس میزنم و ِرنی بوده که حالا کهنه شدن . کفشهاش بندیه ، که با یک سگک از رو بسته میشن . مثل اینکه میدونه که من از سادگی خوشم میاد ، عمدا اینقدر ساده میپوشه . چهره پاک وصمیمی داره که مدل موهای کوتاهش پاکتر و صمیمی تر نشونش میده . اینقدر پاک و صمیمی که میترسیدم دیگران هم مثل من دوستش داشته باشن . عاشقش بشن . قدش زیاد بلند نیست ، اما کوتاه هم نیست . چند بار خواستم برم کنارش بایستم ببینم کدوممون قدمون بلندتره . قدِ من صد و هفتاد و یک هست . اونهم همین حدودها باید باشه . از دور حدس میزنم . نه زیاد لاغره ، نه زیاد چاق . سینه های کوچک و برجسته و خوش فرمش ، از زیر پیرهن ِ تابستونی ِ آستین حلقه ای ِ یقه بازش هیچ حس شهوتی رو در هیچکس بیدار نمیکنه . خودش هم هیچ اصراری برای این کار نداره . همینه که منو کنجکاو میکنه و مدتهای طولانی ، شاید سالهاست که عاشقش بودم و هنوز هم هستم . هر وقت که دلم براش تنگ میشه ، میدونم که اگر از اون مسیر رد بشم حتما می بینمش . میرم سیر نگاهش میکنم . اما در طی این سالها نمیدونم چرا هیچوقت نرفتم جلو که خودمو معرفی کنم ، و اونهم از روی ادب سوئدی که داره خودشو معرفی کنه ، و من بگم : خوشوقتم از آشنائی با شما ، و اون بگه : منهم از آشنائی با شما خوشوقتم . بعد من بگم : چند ساله که میخوام باهاتون حرف بزنم ، و اون بگه : خوب چرا اینکار رو نکردید ؟ بعد من پشت گردنم رو بخارونم که ، یعنی شرمنده ام ، و بگم : میترسیدم جواب سر بالا بدید ؛ و اون بگه : خوب به امتحان کردنش نمی ارزید ؟ بعد من بگم : اما مثل اینکه اشتباه میکردم ، نه ؟ و اون بگه : چجورم اشتباه میکردید ! و بخنده . منهم قند توی دلم آب بشه و حسرت بخورم که چرا این چند ساله نیومدم جلو باهاش حرف بزنم . بعد برای اینکه بیشتر باهاش حرف بزنم بگم : هر کی شما رو نشناسه ، فکر میکنه که مسئول این چشمه هستید و خنده ای و ِل تو صورتش که یعنی حرف با مزه ای زدم ، و اونهم خنده ملیحی تحویلم بده و بگه : خوب مگه اشکالی داره مسئول یک چشمه بودن ؟ ، و من دستپاچه و بی هدف چیزی بگم که اصلا خودم هم متوجه نباشم که چی گفتم و آروم برم طرف شیر آب و همزمان بگم : هیییییییچ اشکالی نداره که هیچ ، اتفاقا خیلی آب گوارائیه و چند قُلُپ آب بخورم و اونهم نگاهش رو از من بدزده که یعنی : فهمیدم که خجالت کشیدی ، و بعد دوباره حرفم رو تکرار کنم که : خیلی گواراست این آب . چه خنک هم هست . و اون بخنده و موهاش رو پشت گوش راستش جمع کنه و من هنوز خیس عرق بگم: چه گرمای ِ بدیه امروز . آدم نفسش بند میاد . و اون بگه : آره صورتت هم از گرما سرخ شده و خودش هم از شیطنت قشنگی که میکنه خوشش بیاد و من بگم : روز سختی داشتم امروز و دوباره برم طرف شیر آب و مشتم رو از آب پر کنم و به صورتم بزنم که از خجالتم کم کنه و برگردم طرفش و ببینم داره با کس دیگه ای صحبت میکنه و اصلا حس حسادتم تحریک نشه . منهم خوشحال و راضی از اینکه تونستم باهاش چند کلمه رد و بدل کنم ، راه بیافتم سمت یکی از کافه های کنار خیابون و برگردم پشت سرم رو نگاه کنم ببینم که یک نفر مثل من داره به طرف شیر آب میره که آب به صورتش بزنه و ندونم که صورتش سرخ از گرماست یا اونهم مثل من از خجالت سرخ شده و بشینم پشت یک میز و با اولین قلپ قهوه ای تلخ ، خاطره امروز رو بنویسم .
اُووووه راستی یادم رفت اسمش رو بگم . اسمش کارین بُیه هست .
در تابلوئی که زیر سکوی زیر پاش قرار داره نوشته .
تولد : 26 اکتبر 1900 وفات : 24 آوریل 1941 .
نویسنده ( داستان کوتاه و رمان) ، شاعر( غزلسرا ) سوئدی معاصر.
Karin Boye : 26 Okt. 1900 - 24 Apr. 1941


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت 17:55 توسط شاه و شاهزاده |
شعری از احمد شاملو به نام شبانه از کتاب هوای تازه

سلام شعر امروز را از احمد شاملو بشنوید .

شبانه

یه شب مهتاب / ماه می آد تو خواب / منو می بره/ ته اون دره

اونجا که شباش / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید

می کنه به ناز / دستش رو دارز / تا که یه ستاره بچیکه /مثل یه چیکه

 بارون / به روی میوه اش / تا که یه شاخه اش / بشه آویزون

یه شب مهتاب / ماه می آد تو خواب / منو می بره / از توی زندون

مثل شبپره / با خود ش ویرون / می بره اونجا / که شب سیاه / تا دم

 سحر / شهیدای شهر / با فانوس خون جار می کشن / تو خیابونا سر

 میدونا /

ععععععععععععععععععععععععممممممممممممممممممممموووووووووو

ییییییییییییاااااااااااااااادددددددددددددددددگگگگگگگگگگگاااااااااررررررررررر

ممممممممممممممممممررررررررررررررررررررررررررددددددددددددددددد

کککککککککککککککککککییییییییییییییییییینننننننننننننننننننهههههههههه

دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددداااااااااااااااااااررررررررر

سه شعر از مجموعه "سفرهاي ملاح رويا" اثر جواد مجابي با صداي شاعر
اشعاري از "شمس لنگرودي"  با صداي شاعر
چهار شعر از "محمد علي سپانلو"  با صداي شاعر

shamlo                                 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت 11:23 توسط شاه و شاهزاده |

 سلام خوبید امروز بشنوید سال روز مرگ استاد شعر سپید ایران احمد شاملو .

۲ مرداد ماه سالروز فوت احمد شاملو تسلیت .

دوم مرداد- سالمرگ شاملو

بامداد، کودکی زاده شده بود. که قطعنامه صادر می کرد.هول و هراسش همه گفتن بودو گفتن،

به شوقی کودکانه. قطعنامه ای برای زندان شعر/با زنجیرها ی گرانش/ زنجیر الفاظ/ زنجیر قوافی/


کودکی چنین، در هوایی تازه، در میان آلاچیق های ترکمن ، زخم قلب آبایی را می شست و

زیر پنجره در کنار درخت یاس پیر، مرگ وارتان را زمزمه می کرد. تا غم عموهایش را ، نه به خاطر

همه انسانها/ به خاطر نوزاد دشمنش شاید/ فراموش کند.


در میان باغ آینه ایستاده بود. و بانوی پر غرور باران را می دید/در آستانه نیلو فرها/ که از سفر

دشوار آسمان باز می آمد/ و چون آینه را اندیشید. آیدا در آن نشسته بود. و می خندید که ،

در فراسوی پیکر هایمان/ با من وعده دیداری بده/


آیدا، درخت و خنجر و خاطره، را در بغل داشت. که وانهاد و دردی مشترک را آواز کرد. چرا که

صدای ققنوسی در باران را شنیده بود.که می خواند.خدای را / مسجد من کجاست/ ای نا خدای من/

خسته از سفر، خسته از شک، خسته ازیقین،در پی تکیه گاهی، جریان باد را پذیر فتن/ و عشق را/

که خواهر مرگ است/


آنگاه چو ابراهیم در آتش شدو تکرار کنان که، حا شا ، حاشا/ که هرگز از مرگ هراسیده باشم/

هراس من باری/ همه از مردن در سرزمینیست/ که مزد گورکن در آن/ از آزادی آدمی افزونتر باشد/احمد شاملو

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق یعنی،زندگي در يك بهشت

                                            عشق يعني،انتهاي سر نوشت

عشق یعنی،قطره اشك صدف 

                                              مستي و رقص سماواتي دف

عشق یعنی،گريه هاي چشم خمار

                                            بوسه هاي مهر بر لب يار

عشق یعنی،شور آتش در نفس

                                            ضجه هاي زندگي كنج قفس

عشق یعنی،موج بر درياي مهر

                                            نور لبخند ستاره در سپهر

عشق یعنی،شمع دل افروختن

                                            همچو پروانه در آتش سوختن

عشق یعنی،معرفت يعني شعور

                                             عشق یعنی،اشك خونين در ميان چشم كور

عشق یعنی،علت آوارگي

                                              بي ريا بودن،صفا و سادگي

عشق یعنی،اسب وحشي بي سوار

                                                عشق یعنی،همچو مجنون در گريز از روزگار

عشق یعنی،سينه اي آغوش راز

                                                عشق يعني آنچه بر هر كس نياز

شاعر : جاوید فروزان /

عشق براي تصوير شعر جاويد

وبلاگ شخصی :   www.mojdeh.blogfa.com

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 18:45 توسط شاه و شاهزاده |

با سلام خدمت شما بشنوید یک شعر نو زیبا از مستعان غلامی ( سام ) که چندی پیش سروده شده است .

تو را دیدم که از کوچه ما گذشتی .

گفتم همی بر تو که دوستت دارم ولی خندیدی

گفتی : دوست داشتن همه ی آن چیز نیست .

کمی فکر کردم و ۳ فصل را منتظر ماندم .

بهار سال بعد گفتم همی : عاشقتم

گفتی : این نتواند تکمیل کند مرا .

کمی اندیشیدم و گفتم : دویونتم .

تو رفته بودی و دیگر بهاری نیامد که تو را

بیاورد به کوچهیمان .

                                                 با تشکر از شما مهسان غلامی

                                                 شاعر : مستعان غلامی ( سام )

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 12:4 توسط شاه و شاهزاده |