|
سه شعر
باورم نمی شه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیچ کی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی: قلبم مال تو باشه واسه همیشه... باور نمی شه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچ کی مثل من پیدا نمی شه تو همونی که می گفتی : قلبم مال تو باشه واسه همیشه...
اگر دورن چشمهای من برای تو نگاه دیگری نبود اگر به جز صدای عاشقانه ام صدای دیگری نبود اگر فقط همین دو شعر من ، برای توست اگر مخاطبم " شما " به جای " تو " ست اگر که انتهای این نگاه به جای دیگری رسید اگر که چشمهای بی قرار من تو را میان دیگران ندید اگر ترانه های هر شبم ، پر از غریبی و غم است اگر که جای تو ، درون قلب من کمی کم است اگر که حرفهای من پر از کنایه است اگر مدام دم از شکایت و گلایه است اگر که با سکوت خود تو را عذاب می دهم و یا که سرد و بی هدف به تو جواب می دهم اگر که حرفهای من برای تو همیشه مبهم است مرا ببخش! به عشق آشنایی ام کم است.
۳. شعر سوم . ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم به همان وهم همان سایه ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیرم به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلداگی اش ای بیرنگ تر از آئینه، یک لحظه بایست راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست ؟ اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو وآئینه انقدر یکی است ؟ حتم دارم که تویی آن شبح آئینه پوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آئینه پیدا شده است و تماشاگه آن خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی
سه شعر جدی مستعان غلامی که به تازگی سروده و از شما خواسته که نظر بدهید . در مورد هر کدام فرق نمی کند .
چندی ژیش داستان عنکبوت بیمار از مستعان غلامی در سایت www.starstoreis.com مقام سوم را با رای مخاطبان این سایت به دست آورد موضوع : | *| نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 16:44 توسط شاه و شاهزاده | عنوان ندارد ولی فکر کن داره
یک بید مجنون می کشم تا لاله را یاری کند بر زیر چتر و سایه اش از او پرستاری کند مریم حیدرزاده بمان بهانه من غم غروبر روحم ب نگاهت نشست موضوع : | *| نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 15:51 توسط شاه و شاهزاده | |
درباره وبلاگ
![]() سلام من مهسان غلامی هستم و امیدوارم این وبلاگ خوب باشد منو ي وبلاگ
نویسندگان
آرشيو
آرشیو موضوعی
پيوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
جشن چشمات رو گرفتم
تو شب شادی یک ساز
زندگی مدیون چشمات
خاطه سرشار پرواز
مهسان هستم ؟
راستی تو کی هستی به من بگو
اگه خواستی بگی به من میل بده
شعر در خواستی هم داریم
این مکان جزو پر بیننده ترین مکان هاست برای
تبادل لینک و لوگو هم آماده ایم ...
|