تبليغاتX
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
مردم شهر دیونه اند زنجیراشو تو بستی / عروسکا چه خسته اند چشماشو نو تو بستی
سه شعر

باورم نمی شه دستات

توی دست من نباشن

رو در و دیوار خونه

 گرد تنهایی بپاشن

تو همونی که می گفتی تو دنیا

هیچ کی مثل من پیدا نمیشه

تو همونی که می گفتی: قلبم

مال تو باشه واسه همیشه...

باور نمی شه چشمات

بره مال دیگرون شه

با غریبه آشنا شه

با غریبه مهربون شه

تو همونی که میگفتی تو دنیا

هیچ کی مثل من پیدا نمی شه

تو همونی که می گفتی : قلبم

مال تو باشه واسه همیشه...

 

۲. شعر دوم

اگر دورن چشمهای من

برای تو

نگاه دیگری نبود

اگر به جز صدای عاشقانه ام

صدای دیگری نبود

اگر فقط همین دو شعر من ، برای توست

اگر مخاطبم " شما " به جای " تو " ست

اگر که انتهای این نگاه

                        به جای دیگری رسید

اگر که چشمهای بی قرار من

تو را میان دیگران ندید

اگر ترانه های هر شبم ، پر از غریبی و غم است

اگر که جای تو ، درون قلب من

                                  کمی کم است

اگر که حرفهای من پر از کنایه است

اگر مدام دم از شکایت و گلایه است

اگر که با سکوت خود تو را عذاب می دهم

و یا که سرد و بی هدف

به تو جواب می دهم 

اگر که حرفهای من برای تو

 همیشه مبهم است

مرا ببخش! به عشق آشنایی ام کم است.

 

۳. شعر سوم

.

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به همان وهم همان سایه ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیرم

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلداگی اش

 

 

ای بیرنگ تر از آئینه، یک لحظه بایست

راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو وآئینه انقدر یکی است ؟

حتم دارم که تویی آن شبح آئینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

 

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آئینه پیدا شده است

و تماشاگه آن خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

سه شعر جدی مستعان غلامی که به تازگی سروده و از شما خواسته که نظر بدهید . در مورد هر کدام فرق نمی کند .

 

چندی ژیش داستان عنکبوت بیمار از مستعان غلامی در سایت www.starstoreis.com مقام سوم را با رای مخاطبان این سایت به دست آورد


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 16:44 توسط شاه و شاهزاده |
عنوان ندارد ولی فکر کن داره

یک بید مجنون می کشم تا لاله را یاری کند

بر زیر چتر و سایه اش از او پرستاری کند

مریم حیدرزاده

بمان بهانه من

غم غروبر روحم ب نگاهت نشست
بمان ستاره كه بي تو بهار مي ميرد
ميان دشت بنفشه كنار بركه عشق
براي شهر دلم انتظار ميميرد
دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست
وجود آبي احساس پاك و باراني ست
چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من
دلم هنوز به دست تو زنداني ست
بدان كه قصه احساس قصه نيلي ست
بيا و قصه او را دوباره باوركن
بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد
بيا و از سر لطف تو فكر ديگر كن
پرنده از غم هجران تو چه بايد كرد
دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد
دلم اگر بروي در خزان هجرانت
چو يك كبوتر بي آب و دانه مي ميرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن
ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم
كنون گر تو كنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم
به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند
قسم به عاطفه يك نگاه دريايي
قسم به بارش شمع وجود يك انسان
قسم به شهر پر از ساكنان رويايي
قسم به واژه كمرنگ عشق در مهتاب
قسم به ترجمه نيلي شكيبايي
قسم به عاطفه نقره فام چشمانت
قسم به هجي مفهوم يك شكوفايي
بمان هميشه كه بي تو شكوفه خواهد مرد
دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد
دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند
شكسته مي شود از دوريت بلور دلم
 بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت
بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
 مرور خاطره انتشار احساست
دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد
بمان هميشه كه بي تو ترانه بودن
ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس
ميان باغ نگاهت چو بركه اي جاريست
بدان اگر بروي كار باغ چشمانم
هميشه شكوه و اشك و شكستن و زاريست
ميان شبنم اشكم بلوري از عشقست
به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد
تمام هستي اين دل فداي مژگانت
غم نبودن تو در كنار من سخت ست
حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود
چگونه مي شود اكنون ميان غربت باغ
بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود
چه لذتي ست درون نگاه پر نورت
بيا و زخم عميق مرا تو درمان كن
ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه
بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن
بدون ياد تو قلبم كوير خواهد شد
بمان هميشه كه بي تو نسيم غمناكست
تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم
ز قطره قطره باران اشك نمناكست
ز سقف نيلي چشمم چكيد قطره اشك
ترا قسم به شقايق بمان ستاره من
بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه
بمان كه نيست به جز اين مرام چاره من
بگو ستاره كنارم هميشه خواهي ماند
بگو كه قلب من از انتظار لبريز است
بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بيا كه بي تو وجودم هميشه پاييز ست
قسم به نغمه باران بمان بهانه من
بدون تو تپش آفتاب كم رنگست
به هر كجا كه روي هر زمان و هر لحظه
دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست
 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 15:51 توسط شاه و شاهزاده |