تبليغاتX
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
مردم شهر دیونه اند زنجیراشو تو بستی / عروسکا چه خسته اند چشماشو نو تو بستی
موضوع

شما نظر نمی دین چرا ؟

چرا دیگه ما رو تحویل نمی گیرید .

یک قسمت جدید تو این وبلاگ آنلاین کردیم این هم واسه شما می تونید شعر های در خواستی خود را از قرن ۱ تا الان بخواهید ما هم برای شما بگذاریم . منتظر شما هستیم می توانید با ایمیل : www.soratak_marg@yahoo.com و یا در قسمت نظرات بفرستید .


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 و ساعت 12:46 توسط شاه و شاهزاده |
شعر ها و متن های ارسالی شما به وبلاگ


زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

رسول زارعی

دلمن غمگين تر از آن است که بتواند با يک شاخه گل شاد شود
و خنده را بر لبانم نقش بندد و نگاه من بی قرار تر از پنجره ای است که باران بتواند
انتظار شکسته ام را لمس کند

سحر

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار
!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو

در باغ کوچك همسايه
!
شبها به كارگاه خيال خويش

تصويری از بلندی اندام می كشيد

و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را

تحقير کرده بود
...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
:
او پاك زيست

پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار

وقتی به ياد روی تو می بود

می گريست
!
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوی ديدن رويت را

حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت
!!!
اما براي ديدن توچشم خويش را

آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست
!
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد روزی اگر

چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد
!

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم
...



شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است

رسول زارعی


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 17:35 توسط شاه و شاهزاده |

دیروز ترانه مرده تو آینه ها شکسته نمی شه اونو بر داشت کسی به پاش نشسته گورت رو با دست می کنم اگه بخوای اگه نخوای گریه تو من در می آرم اگه بخوای اگه نخوای اشک شما اشک دله گورتو من می کنم گورتو تنگ تنگ و با همین دو تا دست می کنم گور کن قصه ها می شم از تو و نبودت نیستم من اینو خوب می دونم گورکن تو قصه ها هستم
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 20:36 توسط شاه و شاهزاده |
شعر با حال

شعر { ماهی} از شاملو با صدای دکتر کریمی

شعر { کیفر }  از شاملو با صدای دکتر کریمی

 

برگرفته ازhttp://www.radiocp.com

می بويمت که داغی نانت بگيردم
گرمای ناشی از هيجانت بگيردم

آنقدر تشنه‌ام كه تصور نمی‌كنی
  می نوشمت كه طعم دهانت بگيردم

        شبهای ‌دوردست ‌و شراب‌ سفيد و رقص . . .
نزديك بود بوی خيــانت بگيردم!

        پا می شوم، صدای ‌تو شب‌را شكسته‌است
بگـــذار انعـــكاس اذانــت بگيردم

سرگيجـــــهء هميشگی ابرها منم
  می‌خواهد آســـمان به امانت بگيردم

  می‌رقصم، از هوای تو سرشار، مثل باغ
 آماده می‌شوم كه خــــزانت بگيردم

باتشکر از...

 

ماتم سـراي چشم تو صور  دمادم  است


زيباتـرين بهشت خدا،  اين  جهنم  است


عيسي قلم
قلم سرهر کوچه ریخته است


جنسي
كه در بساط زمين نيست، مريم است


بايد    شنيد و زجر
كشيد  و سكوت   كرد

 
كه زندگي    تجسّـم مرگي  مسلّـم   است


وقـتي  تو نيستي  سنـد  ماه و
 سال  من


هر هفته هشت  روز  به نام محـرّم است


حوّاي من !  به  شهـوت  ابليس تن بده
!


بي  غـيرتي   علامـت    اولاد  آدم  است


خاكش  پر از  پلشتي  روح شغا د هاست


سهراب
شاهنامهء اين شهر،  رستم است


در «بيستون» براي  چه   علاف
مانده‌اي
فرهاد جان ! براي تو« هيماليا»كم است
!


با تشکر از ...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 20:38 توسط شاه و شاهزاده |