یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
مردم شهر دیونه اند زنجیراشو تو بستی / عروسکا چه خسته اند چشماشو نو تو بستی
|
ساعت زمان
بجای ساعت نوار سیاهی به مچ دستم بستم.... زمان برای من متوقف شد و من پیمان خودم را با هر چه زمان است و هر چه مربوط به آن شکستم موضوع : | *| نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 19:0 توسط شاه و شاهزاده | دیونه شما شدم ... مستعان غلامی
نظرتون راجع به قالب جدیدم چیه ؟ نظر یادتون نره عزیزان من دوستان گرامی برای شما آرزوی موفقیت دارم .
حالا شازده دنبال شماست . شما ترکش نکنید ...
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 18:39 توسط شاه و شاهزاده | ▼ گریه با صدایی گرفته از باد پرسیدم " دلیل گریه ام چیست؟ " و باد بدون توجه به سوالم به راه خود ادامه داد. از قطرات باران که بر صورتم می لغزیدند پرسیدم " چرا گریانم؟ " باران هم بدون آمیختن با قطرات اشک من بر زمین ریخت و به جریان آب پیوست. آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید از او پرسیدم " دلیل اشکم چیست؟ " او هم بدون جوابی به من به ابدبت خود پیوست. از پرندگان در حال پرواز پرسیدم" دلیل اشکم چیست؟" آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند. به تنهایی در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم پاسخ به سوال خودم را درتمامی طبیعت یافتم موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 18:45 توسط شاه و شاهزاده | |
درباره وبلاگ
![]() سلام من مهسان غلامی هستم و امیدوارم این وبلاگ خوب باشد منو ي وبلاگ
نویسندگان
آرشيو
آرشیو موضوعی
پيوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
جشن چشمات رو گرفتم
تو شب شادی یک ساز
زندگی مدیون چشمات
خاطه سرشار پرواز
مهسان هستم ؟
راستی تو کی هستی به من بگو
اگه خواستی بگی به من میل بده
شعر در خواستی هم داریم
این مکان جزو پر بیننده ترین مکان هاست برای
تبادل لینک و لوگو هم آماده ایم ...
|