پشت دیوارای سنگی دوتا پنجره اسیرن
دوتا خسته دوتا تنها بکیشون تو یکشون من
دیوار از شنگ سیاهه سنگ سخت و سرد خارا
زده قفل بی صدایی به لبای بسته ما
همیشه فاصله بوده بن دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب ششه من و تو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
تقدیم به همه عاشقا که از جان و دل همدیگر را دوست دارند
موضوع :
|
*| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 19:3 توسط
شاه و شاهزاده |
توی صحنه غریب زندگی هممون در نقش یک بازیگریم
با همین تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیای این خاطره ها سهم ما تموم خوبی ها با شه
بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه می گذره
منو تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره
همون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدنبیا با من بیا بامن
موضوع :
|
*| نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:10 توسط
شاه و شاهزاده |