پشت دیوارای سنگی دوتا پنجره اسیرن
دوتا خسته دوتا تنها بکیشون تو یکشون من
دیوار از شنگ سیاهه سنگ سخت و سرد خارا
زده قفل بی صدایی به لبای بسته ما
همیشه فاصله بوده بن دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب ششه من و تو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
تقدیم به همه عاشقا که از جان و دل همدیگر را دوست دارند
موضوع :
|
*| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 19:3 توسط
شاه و شاهزاده |