تبليغاتX
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
یه شب مهتاب / ماه می آید تو خواب
مردم شهر دیونه اند زنجیراشو تو بستی / عروسکا چه خسته اند چشماشو نو تو بستی
باز آمدم

باز آمدم چو عید نو تا قفل زندان بشکنم

این چرخ مردم خار را چنگال و دندان بشکنم

من نشکنم جرم را ناز آن نعمت بر را

گر ذره ای دارد نمک گیرم مگر آن بشکنم

تا باز عهدی کرده ام کین جان فدای شه کنم

بشکسته جانان پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچو آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

 


موضوع : شاعران و دیگران
| *| نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 20:54 توسط شاه و شاهزاده |